تبليغاتX
دنیای کوچک من،
۲۸ دی ماه  ۸۹ .

روز خوبی بود . روزی که حرفمو بت زدم . اونجوری که میخاستم نشد خوب صحبت کنم ولی خوب بود و برخورد تو خیلی خیلی خوب تر .

دلم برات تنگ شده .

+ نوشته شده توسط من، در 89/10/28 و ساعت 10 بعد از ظهر |
آخه تو که صبح تا شب جلو ما قر و قمیش میای ، شب خودت میری تخت میگیری میخابی، نمیگی این در به در تا صبح باید زمینو گاز بگیره .

دلمم نمیاد بگم نکن آخه ...

+ نوشته شده توسط من، در 89/09/08 و ساعت 9 بعد از ظهر |
هیچ خبری نیستن ... تو کلم
+ نوشته شده توسط من، در 89/04/16 و ساعت 0 قبل از ظهر |
نوشتن واسم سخت شده ، چه داستانهایی تو ذهنم میومد ، الان اصلا حال ندارم بهش فکر کنم .
نگرانم که دوست داشتنت تو دلم کمرنگ شده باشه ، ولی نشده .
کاش ...

کاش هیچکی تو دنیا نباشه که وقتی مینویسه کاش ، مجبور باشه جلوش سه تا نقطه بذاره .

+ نوشته شده توسط من، در 89/03/07 و ساعت 0 قبل از ظهر |
یک روز یه شیدایی در زلف تو آویزم

+ نوشته شده توسط من، در 89/02/18 و ساعت 0 قبل از ظهر |
اونا فکر میکنن نتونستن منو آدم کنن و من فکر میکنم نمیتونن آدمیتم رو بگیرن.
خوشحالی مصنوعی سربازان اسلام که اگه بهش تن ندی دیوونه ترمیشی و غربت و تنهایی و دلتنگی و دلتنگی و دلتنگی ...
و به ما آموزش میدهند که بکشیم تا کشته نشویم و کسی به این فکر نیست که می شود زندگی کنی و بگذاری زندگی کنند . جایی که نه جا کم است و نه غذا و نه آب و نه هوا و نه احساس .
و ما هنوز تاریک شدن هوا و رنگ لاجوردی آسمان را دوست داریم و دلخوشیم که شاید هنوز زنده ایم و انسانیم  و امین ...و بغض میکنیم با شندیدن صدای دوستی آشنا چه رسد به مادری که میدانیم از نبودمان دلتنگ است و نه از غربت و نه از زندان و از تنهایی گله نمیکنیم مبادا مسخره مان کنند و حق دارند، که آزادی خواستن مسخره است جایی که همه از کمبود غذا مینالد و سختی تمرینات نظامی و میدانیم که دلتنگند و گله نمیکنند مبادا مسخره شان کنیم . و فحش میدهیم به دشمن فرضی که اینقدر قدر است و مبارزه با او اینقدر نیازمند تمرین ، و رحمت میفرستیم بر پدر و مادرش که زیارت عاشورا را اختراع کرد تا بهانه ای باشد برای ریختن اشک سربازانی دلتنگ برای آنچه دوستش دارند و دورند از او و نگران فراموش شدن و نگران مسخره شدن و نگران آنچه دوستش دارند و کسی مسخره شان نمیکند وقتی پس از جارو کردن خیابان هایی که ساعاتی قبل جارو کرده اند از خستگی چشمانشان نیمه باز است و مجبور به نشستن در خانه خدای مهربان میشوند و با شندیدن کلماتی عربی با صدای زوزه ریش داری اشک میریزند ،اشکی که پاک است و در روزهای سخت ریخته نشد که مبادا دلیل اشک ریختن من باشد و نه کسی که دوستش دارم .
و همه با همند ، یک رنگ ، یک شکل ، با موهایی که مدلش را همه از هم تقلید کردند و همه یکی هستند و همه تنها ، تنهای تنها ...
و ما ، من را ما نوشتیم  که تنهاییمان کوفته نشود بر سرمان در صفحه ای از دنیای مجازی که خواننده ای ندارد جز نویسنده اش .

+ نوشته شده توسط من، در 89/01/14 و ساعت 5 بعد از ظهر |
بی تو تنهام ،    

حتی با همه ....

+ نوشته شده توسط من، در 89/01/04 و ساعت 0 قبل از ظهر |
بارون میاد .
شب آخرم بارون میومد . آخرین بار که دیدمت و آخرین کسی بودی که دیدم ، اولین هم بودی ، بارون هم میومد .

الانم بارون میاد ولی نیستی که کلاه کاپشنو بکشی رو سر کچلم و ببوسیمو با نگاه مهربون راهیم کنی به غربتی نه غریب تر از خانه ام ، و به جایی دور نه دورتر از کنارت به تو    و   و   و  ... و ... .

تنهام .

+ نوشته شده توسط من، در 88/12/13 و ساعت 2 بعد از ظهر |
آخریشه ، تو  روشن کن با هم میکشیم .
ناراحتیشو نشون نمیداد ولی قایمشم نمیکرد . آهنگ (به تو عادت کرده بودم) هم حسمون رو داد میزد . چه روزای با هم بودیم  ، چه رازایی به هم گفتیم ، چه اوضاعی با هم داشتیم . از تنهایی و غریبی تا مستی و چتی ، خنده و گریه و درد دل .
به هر حال باید برم و دلم واسه یه چیزایی انقد باید تنگ بشه که بهترین رفیق دنیا توش گمه . میدونم ناراحت نمیشی ، هر دو مون میدونیم توی دنیای هم گمیم ولی میدونیم که لحظه های با هم بودنمون هم چقدر ارزش داره حتی اگه اسمش عادت باشه .

دلم گرفته .

اگه دوس دارین ادامه مطالب این وبلاگ رو بخونین چند وقتی خیلی کارتون مشکله ! باید بیاید پادگان آموزشی ۰۱ تهران - هنگ دو - یگان ۷۰۰ و خورده ای   بگید با  ل و من، (لیسانس وظیفه بنده) کار داریم ، بعد یه تخت خوشکل کنار پنجره بهتون نشون میدن ، زیر تخت یه چیزی شبیه به یه سوسیس کوکتل گنده هست بهش میگن ساک سربازی ، داخل اون یه دفتر ۱۰۰ برگه که با خودکار مشکی روش نوشته (خاطرات خدمت من، ) باز کنید بخونید .

 چرا به زبونم نمیای تو که از دلم نرفتی ...

+ نوشته شده توسط من، در 88/12/02 و ساعت 11 بعد از ظهر |
اگه متوجه شی که راهت (کاملا) اشتباهه ، یه خوبی داره که میدونی اگه ۱۸۰ درجه بچرخی راهه درست دقیقا جلوی پاته . ولی وای به روزی که فقط متوجه شی که راهت اشتباهه .
+ نوشته شده توسط من، در 88/11/27 و ساعت 11 بعد از ظهر |