۲۸ دی ماه ۸۹ .
روز خوبی بود . روزی که حرفمو بت زدم . اونجوری که میخاستم نشد خوب صحبت کنم ولی خوب بود و برخورد تو خیلی خیلی خوب تر .
دلم برات تنگ شده .
+ نوشته شده توسط من، در 89/10/28 و ساعت
10 بعد از ظهر |
روز خوبی بود . روزی که حرفمو بت زدم . اونجوری که میخاستم نشد خوب صحبت کنم ولی خوب بود و برخورد تو خیلی خیلی خوب تر .
دلم برات تنگ شده .
دلمم نمیاد بگم نکن آخه ...
کاش هیچکی تو دنیا نباشه که وقتی مینویسه کاش ، مجبور باشه جلوش سه تا نقطه بذاره .
اگه دوس دارین ادامه مطالب این وبلاگ رو بخونین چند وقتی خیلی کارتون مشکله ! باید بیاید پادگان آموزشی ۰۱ تهران - هنگ دو - یگان ۷۰۰ و خورده ای بگید با ل و من، (لیسانس وظیفه بنده) کار داریم ، بعد یه تخت خوشکل کنار پنجره بهتون نشون میدن ، زیر تخت یه چیزی شبیه به یه سوسیس کوکتل گنده هست بهش میگن ساک سربازی ، داخل اون یه دفتر ۱۰۰ برگه که با خودکار مشکی روش نوشته (خاطرات خدمت من، ) باز کنید بخونید .
چرا به زبونم نمیای تو که از دلم نرفتی ...